سرمشق
‏نمایش پست‌ها با برچسب اتحاد در اعتراض. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اتحاد در اعتراض. نمایش همه پست‌ها

اغراق نكرده ام اگر بگويم كه آز آغاز شكل گيري جنبش اعتراضي تا به اين لحظه عمده ي انرژي و وقت مخالفان حكومت صرف نزاعهاي داخلي و بي سرانجام در مورد سابقه و ماهيت رهبران جنبش و ديگر افراد اثرگذار همچون رضا پهلوي شده است، به طوريكه اگر نصف اين اراده و نيرو را صرف افزايش آگاهي و بالابردن ارزش هاي دموكراتيك در جهت پيشروي جنبش در جامعه مي كرديم ، ديگر امروز شاهد عقب گرد و در خوشبينانه ترين حالت درجازدن آن نبوديم. به نظر مي رسد كه تمايل داريم به جاي استفاده و همراهي از داشته هاي فعلي مان ، منتظريم يك موجود فرازميني و عاري از هرگونه عيب و نقص كه مورد اعتماد و دلخواه تك تك معترضين باشد از آسمان فرود بيايد و قطار كند شده ي جنبش را به پيش ببرد. گويي كه همه ي ما در درونمان پيرو انديشه ي ولايت فقيه ( از بعد ولايت يك انسان معصوم و مبري از خطا ) هستيم و تنها اختلافمان با آنهايي كه در زبان به اين ولايت مداري معترفند در صلاحيت و ماهيت آن شخصي است كه مي خواهيم به واسطه ي پاك و بي نقص بودنش مورد اعتماد و در نتيچه پيشرويمان واقع گردد. در اين بين اهميت هم نمي دهيم كه ممكن است درسايه ي همين اتكا و اعتماد كامل به آن انسان فرشته خوو در مقابل به انزوا بردن ساير فعالين سياسي باعث شويم كه اين فرشته آنچنان بال و پر و جسارت يابد كه به جاي حركت در جلوي موج مردمي سوار بر آن شده و سمت و سوي حركت را به جاي مردم خود تعيين كند. در واقع شايد اگر گل سر سبد سرودهاي انقلابي يعني ديو چو بيرون رود فرشته در آيد و بلايي كه بعد ها به دست همان فرشته بر سرمان آمد را همواره در پس زمينه ي ذهن خود داشته باشيم ممنون هم مي شويم كه خوشبختانه تا كنون بر سر فرشته بودن هيچ يك از افراد موثر در جنبش به توافق نرسيده ايم!

در هرحال اين موضوع پرداختن به سابقه ي افراد و كوبيدن و يا اثبات آنها از امام مرده ي موسوي گرفته تا شخصي چون محسن سازگارا از شروع جنبش گريبانگير آن بوده است و تنها علاجي كه براي آن مي بينم اعتقاد يا لااقل پيروي از همان جمله اي هست كه در تيتر آوردم : يعني براي همراهي با يك سياستمدار نيازي به اعتماد كامل به او نيست و تنها داشتن اهداف و منافع مشترك كافيست. لازم نيست كه سياستمداري براي همراهي با ما از گهواره تا گور در پرونده اش هيچ خطا و اشتباهي نداشته باشد و اصلا سياست دنياي احساسات و عواطف ، پاكي و شفافيت نيست كه چنين انتظاري را هم داشته باشيم. سياست دنياي اعتماد كامل ،فدايت شوم و دورت بگردم نيست و شعار هديه ي خون به رهبر فقط زاييده ي جهالت و اختلال ذهني بسيجيان ولايت مدار و شايسته ي همان رهبر خونخوارشان مي باشد. سياست فراتر از همه ي اين ها، شبكه اي از معاملات انساني شكل گرفته و استوار بر معادلات عقلي است ، معاملاتي كه در نظامهاي دموكراتيك امكان فسخ آنها در هر زماني وجود دارد و تنها درديكتاتوري جمهوري اسلامي است كه تو مجبوري مادام العمر متضرر معامله ي سي و چند سال قبل پدرانت با سردمداران اكثرا مرده ي اين رژيم باشي.

در هر حال اگر به دنبال سرنگوني اين نظام حكومتي واپس مانده و ايجاد يك نظام سياسي مدرن و اصولي هستيم ، لازم است كه براي تحقق سريعتر اين آرزو ، به جاي چشم انتظاري بيهوده براي يك ناجي آرماني ، مردمك چشمانمان را به اطراف متمايل كنيم و با همين افرادي كه در كنارمان حضور دارند معامله ببنديم. معامله اي بر اساس اهداف و آرمانهاي مشترك كه در صورت تعدي طرف مقابل از آنها هر لحظه امكان برهم زدنشان وجود داشته باشد. در اين صورت همه ي سياستمداران از موسوي و كروبي و پهلوي گرفته تا گنجي و نوري و سازگارا مي توانند به عنوان يك فرصت مطرح شوند و قابليت همكاري و همراهي داشته باشند . در واقع ديگربراي كساني چون من كه به دنبال جمهوري سكولار هستند هم موسوي به خاطر عقايدش مبني بر آزادي زندانيان سياسي و هم رضا پهلوي بواسطه ي اعتقادش به يك نظام سكولار مي توانند فرصتي در جهت رسيدن به خواسته هايشان باشند ، و اصولا نيازي هم نيست كه به خاطر دوران پردرد خميني يا ديكتاتوري شاه سابق اين افراد را طرد وانكار كنيم ، بلكه خيلي راحت همه چيز را به پايبندي آنها بر سر آرمانها و اهداف مشترك مي سپاريم و در صورت تخطي از اين اصول بدون هيچ ملاحظه اي معامله ي همراهي با آنها را فسخ و باطل مي كنيم. بالاخره اينكه شايد پيروي از اين ديدگاه باعث شود كه به جاي وقت و انرژي گذاشتن براي اثبات يا انكار افراد اين فرصت را به خود آنها دهيم تا در يك رقابت اخلاقي با تلاش براي نزديكتر كردن خود به خواسته هاي مردم معامله اي را كه با آنها بسته اند تا آخر و مستحكمتر ادامه دهند. فقط همواره يادمان باشد كه سياستمداران براي استفاده هستند نه براي اعتماد

 

روزانه مطالب با ارزش زيادي در بالاترين در بين انبوه لينكها گم مي شوند و بي آنكه ديده شوند و تاثر خود را بگذارند به جمع لينكهاي سوخته مي پيوندند. يكي از اين مطالب باارزش نوشته ي كاربر عزيز وبلاگ نويس كمانگيري است كه وظيفه ي خود دانستم با ذكر منبع دوباره آن را لينك كنم تا شايد اينبار آنچنان كه شايسته است مورد توجه قرار بگيرد.
بزرگترین شگرد نظام اسلامی برای کنترل کردن مردم، ایجاد رعب و وحشب و فضای بی اعتمادی نسبت به یکدیگر، در جامعه بوده است. در جامعه با دروغ و از روی برنامه مثلا شایع کرده بودند به راننده های تاکسی اعتماد نکنید، آنها مخبر وزارت اطلاعات هستند!
با این ترفندها، سالهاست جامعه را به سمت بی اعنمادی به یکدیگر سوق داده اند، به سمت ترسیدن از همدیگر کشانده اند.
بعد از سی و اندی سال به جایی رسیده ایم که همه از یکدیگر ترس کاذب داریم و در حالی که اکثریت ما از این حکومت به شدت ناراضی هستیم، به اطرافیان خود هیچ اعتمادی نداریم. همسایه ریسک نمی کند به همسایه اش بگوید که قصد دارد در راهپیمایی های اعتراضی شرکت کند.
باید در مکانهای مختلف به وضوح و البته مستند در مسائل سیاسی و اقتصادی از حکومت انتقاد کرد. در تاکسی در مهمانیها، در مسافرتها و در خانه بستگان. باید این فضای رعب و وحشت را شکست باید صحبت کرد و به همه نشان داد که نباید لالمونی گرفت . همین صحبت کردن های بی محابا است که جامعه را از ترس کاذب بیرون می آورد.
بیشتر مردم ناراضی اند ولی از هم میترسند چون همدیگر را نمی شناسند. اگر همسایه ها همدیگر را بشناسند و بدانند کدام همسایه مخالف حکومت هستند، هر روز می توانند همدیگر را دیده و تبادل اطلاعات کنند.
همسایگان، باید همدیگر را پیدا کنند. باید دیوار ترس و بی اعتمادی را شکست.
منبع : https://sabzkherad.wordpress.com/2011/04/06/%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A8%D9%8A-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%8A-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%AF/

 



از موسوي و كروبي حمايت مي كنم نه فقط به خاطر شهامت و جسارتي كه در اين فضاي خفقان و وحشت (كه همه از ترس جان و مال در زير لحاف تاريك بصيرت و مصلحت پنهان شده اند) از خود نشان دادند و نه فقط به اين خاطر كه منتخب مردم بودن را تا ابد به منتخب شوراي نگهبان بودن ترجيح دادند. و از آنها فقط به اين خاطر حمايت نمي كنم كه حتي با وجود حضور پاره اي از مخالفينشان در جنبش همچنان همپا و همراه آن شدند و چون به گمانشان به احقاق حقوق مردم مي انجامد هرگز كوتاه نيامدند.
من فراتر از همه ي بحثهاي احساسي و حماسي ، به عنوان يك سبز برانداز، در درجه ي اول به خاطر خودم ، كشورم ، هموطنانم و آينده ي فرزندانم از آنها حمايت مي كنم. چرا كه مي دانم حمايت از آنها حمايت از تمام موسوي ها و كروبي هاي ناشناخته ايست كه هنوز موقعيت از پوسته بيرون آمدن را نيافته اند. همه ي آنهايي كه هنوز مطمئن نيستند كه آزادگي و شهامت در ايران چقدر خريدار دارد و مردم تا كي به انتخابهايشان وفادار مي مانند ، حتي اگر انتخاب بين بد و بدتر باشد. از رهبران اصلاح طلب جنبش حمايت مي كنم با اين اميد كه ممكن است در وجود افرادي چون علي مطهري و اعلمي نيز يك موسوي يا كروبي ديگر نهفته باشد ، ولي هنوز جرات از انزوا در آمدن و در كنار مردم قرار گرفتن را نيافته اندو اگر موسوي و كروبي امروز تنها بمانند اين افراد تا ابد نيز در همين وضع باقي خواهند ماند ، چون ديگر نمي دانند با كدامين اميد و دلگرمي و به پشتوانه ي كدامين مردم ثابت قدم و وفادار به حركت سبز ما بپيوندند و تابو شكني كنند .آري ، از موسوي و كروبي حمايت مي كنم تا اينگونه شجاعت و آزادگي را ارج نهم و گذشت را جايگزين انتقام و كينه قراردهم.
از موسوي و كروبي حمايت مي كنم چون مي دانم كه اگر در شعارهايمان از موسوي و كروبي حمايت مي كنيم فراتر از علاقه مان به آنها به اين خاطر است كه اينگونه شعارها را كم هزينه و بهترين بهانه براي فرياد زدن بر سر استبداد مي دانيم .حال آنكه اعضاي ديگر جنبش چنين حاشيه ي امني را براي ما فراهم نمي كنند همانگونه كه طرفداران رضا پهلوي جرات حمايت از او را در كف خيابانهاي تهران ندارند. پس اينجاست كه اهميت موسوي و كروبي براي پويايي جنبش دو چندان مي شود وبيخود نيست كه حكومت هم با تبليغ و تاكيد بر ضدانقلابي بودن موسوي و كروبي ميخواهد حمايت از آنها را براي ما دشوارو پرهزينه كند . بنابراين در اين مقطع زماني حمايت قاطع ما از آنها ميتواند نقشه ي حكومت براي ايجاد فاصله بين جنبش و رهبرانش را ،از راه بالايردن هزينه ي حمايت از رهبران ، خنثي كند.
سخن آخر اينكه رابطه ي ما و رهبران سبزمان يك رابطه ي همياري دو طرفه است ،همانگونه كه آنها تكيه گاه ما هستند و ما در پناه اسم آنها جسارت مي يابيم ما نيز بايد تكيه گاه آنها باشيم و چه بسا كه فرو ريختن يكي از اين تكيه گاهها هم به شكست جنبش وهم به شكست رهبرانش بينجامد .

 

ياد آن روزهاي نخستين بعد از كودتاي انتخاباتي به خير، كه جنبش سبز نيرومند و هدفمند بذرهاي خودباوري و اميد را در دلهاي ما رويانيده بود و در مقابل ولي امر مسلمين جهان را در نماز تزوير به منبر ذلت و التماس وناله كشانيده بود. دوراني كه مذهبي و غير مذهبي ، تحريمي و غير تحريمي ، اصلاح طلب و غير اصلاح طلب ، در كنارهم ، روزها خيابانها را با اتحاد و شجاعت خود فتح مي كرديم و شبها با فرياد الله اكبر و مرگ بر ديكتاتور جشن پيروزي را بر فراز پشت بامها برگزار مي نموديم. ياد آن روزها به خير كه همه ي نقابهاي دروغ و تزوير را از چهره ي حكومت ديني كنار زديم و به دنيا گفتيم كه احمدي نژاد نماينده ي ايران نيست بلكه عصاره اي از نهايت حماقت و رذالت است كه خواسته و ناخواسته گربانگير ملت ما شده است ، ملتي كه احترامشان براي دموكراسي و آزادي را با مايه گذاشتن از جان و آزادي خود براي پس گرفتن رايشان نشان دادند اما صد دريغ و افسوس كه حتي به آنها اجازه داده نشد كه لااقل ( به جای خامنه ای و چماقداران همدستش ) خودشان نويسنده ي پرده ي پاياني اين خيمه شب بازي مضحك انتخاباتي نظام شوند
به هر حال عمر آن دوران به ياد ماندني كه همه صرف نظر از هر عقيده و جناحي در يك چيز متفق القول و متحد بوديم و آن ابطال انتخابات وبركناري احمدي نژاد بود به سر رسيد و زماني كه علي رغم همه ي هزينه هاي داده شده اين هدف حاصل نشد جنبش سبز وارد يك مرحله از تظاهرات بي هدف ( اعتراض به خاطر اعتراض ) و به دنبال آن خانه نشيني و ركود گشت. پس ناخواسته فرصتي مهيا شد تا درسهايي را كه خوانده بوديم مرور كنيم ، دور اشتباهاتمان خط قرمزي بكشيم ، موفقيتهايمان را پررنگتر كنيم وبه اين ترتيب بر اساس تجربه هاي ديروز براي فرداهايمان برنامه ريزي كنيم . اما متاسفانه ما كه چندين ماه با خون خود مشقهايمان را نوشته بوديم و تاولهاي پاهايمان از طي كردن مسير مكتبهاي خياباني هنوز كه هنوز است خوب نشده اند ، در مرحله ي مرور كم آورديم .
ما باختيم، نه به ديكتاتور حقيقي و حقير كنوني ، بلكه به ديكتاتورهاي بزرگ و مهار نشدني درونمان باختيم .با سطحي نگري تمركزمان را از روي دشمن اصلي و واقعي برداشتيم و به دنبال يافتن خائن و مزدور صف سبزها را به هم ريختيم و از هم گسستيم . هركسي كه زبان به انتقاد گشود، گذشته از صواب و ناصواب بودن سخنانش ، فوري در خلوص نيتش ترديد كرديم و شديم مثل بسيجي ها كه خودشان را به مخلص و غير مخلص طبقه بندي مي كنند . چارچوبي براي اتحاد مشخص نكرديم و يا آنقدر چارچوب اتحاد را تنگ نموديم كه جايي براي بحث و تعامل با گروههاي متفاوت نگذاشتيم و جالب آنكه مدعي تكثرگرايي هم گشتيم . گويا فراموش كرديم كه اتحاد فقط بر مبناي اهدافي روشن و عمومي صورت مي گيرد نه بر سر اهداف جناحي و حذف كردن و منزوي كردن منتقدين و مرددين . به جاي اينكه به جذب قشر خاموش جامعه بپردازيم با عدم نقدپذيري وعدم تحمل مخالفين همه ي روشني ها و چراغهايي كه رنگ نورشان با رنگ سبز دلخواه ما تفاوت داشت را بي رحمانه خاموش كرديم . با هخا بيني و مزدور بيني منتقدين و تحقير خارج نشين ها كمربندي از جنس خودخواهي به دور جنبش كشيديم و حلقه ي سبزها را روز به روز تنگتر كرديم و به جاي وسعت بخشيدن به ديدمان و بحث بر روي راهكارها ي اعتراض مهمترين مسئله و دغدغه مان اين شد كه آيا ندا از اول قصد راي دادن نداشت يا فرصت راي دادن براي او مهيا نشد؟!
به جاي اينكه روحي تازه در تن خسته و رنجور جنبش بدميم ، با بلاهت به تقسيم ارثيه بر سر اين كالبد در حال احتضار مشغول شديم و گاه در نتيجه ي يك تقسيم ناعادلانه جنبش را فقط و فقط از آن اصلاح طلبها دانستيم و بقيه را متهم به فرصت طلبي و موج سواري كرديم . شايد از اين نكته غافل بوديم كه تنها زماني بحث استفاده يا سو استفاده مي تواند مطرح گردد كه جنبش در مرحله ي اقتدار باشد و در وضعيت كنوني دعوت براي توجه به قوميت ها و عقايد مختلف ،نه براي فرصت طلبي، بلكه تنها براي كمك به رشد جنبش و از روي دلسوزي براي حال ايران و مردمانش است. در هر حال عده اي نا آگاهانه راه پيروزي را درمقدس سازي و ديكتاتوري كلامي يافتند و غافل شدند كه اگر من مي خواهم سبز باشم براي منفعت جويي يا مقدس پنداشتن رنگ سبز نيست ، بلكه فقط به اين خاطر است كه راه پيروزي را در يك اتحاد روشن و شفاف مي بينم ومعتقدم كه تقويت كردن همين جنبش سبز، كه كم و بيش در داخل و خارج شناخته شده ،بهتر از آن است كه تا مدت زماني نامعلوم به انتظار تولد جنبش ديگري از رنگي ديگر بنشينيم ، پس تمنا مي كنم لطفا اجازه دهيد كه به سبز بودن و سبز ماندن افتخار كنيم .

 


ديكتاتورهاي مذهبي فعلي كه تقريبا سي سال قبل سوار بر جهل توده ها گشتند و از منبرهاي موعظه در مساجد به مسندهاي قدرت در مجالس نقل مكان كردند ، مسلما محال است كه به سادگي از دلارهاي نفتي چشم بپوشند و به سياق عهد پيشين به همان خمس و زكات و اندك اجرتهاي روضه خواني رضايت دهند. اين جماعت آنقدر جيبهايشان از حماقت خرافه پرستان پر از پول شده است كه مزدور ها را بسيج كنند و نامش را محافظين خودجوش انقلاب و ولايت بگذارند و آنچنان قدرت يافته اند كه صحنه هاي هتك حرمت انسانيت را زير امواج پارازيت محو و مغشوش كنند و به جاي آن در صدا و سيماي سياه و كريهشان براي قرآنهاي سوخته نشده سينه بدرند و نوحه سرايي كنند.
بنا براين در چنين اوضاع و شرايط نابساماني شكستن تنديس جنون و ظلم ديكتاتوري مذهبي، كه يك مافياي نظامي به ضرب چماق و اسلحه روز و شب از آن پاسداري مي كنند، قطعا بسيار ناممكن و دشوار به نظر خواهد رسيد، ولي اگر يك آن همه ي سياهي هاي ناشي از ياسها و ترسها را از زمينه ي افكارو انديشه هايمان حذف كنيم مي توانيم به راه حلي ساده و روشن براي حل معادله ي چند مجهولي فروپاشي اين نظام ديكتاتوري برسيم ، راه حلي به نام اتحاد ، اتحادي فرا عقيدتي و فرا قوميتي كه همه ي مخالفين استبداد و اختناق را براي رسيدن به اهدافي مشترك و انساني كنار هم قرار دهد. اتحادي همراه با اعتماد ، اعتماد به اينكه ديگر ابزار سياستمداران براي رسيدن به قدرت نخواهيم بود بلكه فقط همراه آنها خواهيم بود براي رسيدن به آزادي . اتحادي همراه با اعتماد تا مطمئن شويم كه در هنگام اعتراض و به وقت اعتصاب كنار هم خواهيم ماند واگرزماني در مسير رسيدن به آزادي زخمي شويم دستي هست كه بر روي زخممان بفشارد و قطره قطره ي خونمان را محترم بدارد.
امروز كه كارد ديكتاتوري مذهبي به استخوان همه رسيده است و حتي محرم ها و خودي ها هم طعم تحقير و عذاب زندان را چشيده اند و دردهايمان نه در قالب شعار بلكه حقيقتا مشترك شده اند ، بايدعزمي راسخ به كار بگيريم تا تمام ديوارهايي را كه حكومت در عرض اين سي سال با خشت هايي از جنس تعصب و تحقير بين ما و با كمك خود ما بنا كرده است فرو بريزيم. به گمانم امروزبايد با تكيه بر تجربه هاي تلخمان از تنها ماندن درك كنيم كه به هم خنديدن ديگر بس است ، به يكديگر تهمت تروريست و تجزيه طلب زدن ديگر كافيست ، تحميل عقايد و تعصبات مذهبي كافيست . بايد بفهميم كه امروز زمان باهم بودن است تا اگر زبان آزاديخواهي فارسها را بريدند ،درعوض فرياد ياشاسين آزادليق تركها ، بژی ئْازادی كردها و ...برقرار باشد تا همچنان خواب خوش از چشمان خامنه اي دور بماند.
اگر ما گوشهايمان را فراتر از نوع لهجه و زبان فقط به شنيدن و درك معنا و محتواي خواسته هاي انساني هموطنانمان عادت دهيم و آنها را از فيلتر تعصباتمان نگذرانيم تا اگر باب ميلمان نبودند حكم به اخراج و طرد همديگر دهيم ، آنگاه مي توانيم اين مار زخم خورده ي جمهوري اسلامي را از هرطرف ( تهران ،آذربايجان ، كردستان ، بلوچستان ، شمال و جنوب و ..) مورد حمله قرار دهيم تا چنان گيج شود كه حتي نداند به كدام سو بايد خيز بردارد . اگرما محور اتحادمان را برمبناي احترام به ذات و حقوق انساني يكديگر قرار دهيم ، شايد رهبران جنبش هم درك كنند كه بيانيه هاي سياسي يك جنبش ملي محملي براي ابراز خواسته هاي مشترك و توجه به همه ي قوميتها و همه ي عقايد است ، نه وسيله اي براي بيان ارادتهاي شخصي و قلبي آن هم به كسي كه اگر براي آنها محبوب باشد چه بسا براي عده ي زيادي منفور است . اگر ما نه بي حجابي را مايه ي شرم و رسوايي بدانيم و نه حجاب را مايه ي كم خردي و تحجر ، آنگاه رهبران ما مي توانند با جسارت از حق آزادي پوشش زنان دفاع كنند و از روي ترديد و درماندگي ، ناشيانه و مضحكانه، حجاب را بخشي از قانون اما برخورد با بي حجابي را بي قانوني قلمداد كنند!، طوري كه مايه ي تعجب و تاسف دوستان و تمسخر دشمنان گردند .( سخنان خانم رهنورد در مورد حجاب: http://www.rahesabz.net/story/21569/) سخن آخر اينكه اگر در سايه ي نه گفتن به ديكتاتورهاي درونمان باهم يكي شويم و باهم بمانيم و آنچنان بيشمار گرديم كه تعدادمان از شمارسربازان سيدعلي افزون است كه هيچ ، از تعداد سرنيزه ها و چماق هاي پاسداران سياهي هم بيشتر شود ، آنگاه تا آخر ماندن و ايستادن از آن ما خواهد شد و خواهيم توانست كه در نهايت پرچم آزادي را بر روي ويرانه هاي بيت رهبري بر افراشته كنيم .

 

ممنونم که از لحظه ی تولد جنبش سبز تا به امروز صبورانه در کنار هموطنان محبوستان در زندان جنایت و جهالت ایستادید و همراه با آنها برای شکستن میله های این زندان مبارزه کردید. ممنونم که نگذاشتید صدای ما در میان عربده های مزدوران فاشیسم و برده های جهل گم شود وهمزمان با ما آزادی را فریاد زدید تا صدایمان بلندتر به گوش مدعیان دفاع از حقوق بشر برسد. ممنون که کابوس نوچه ها و عمله های دیکتاتور در خارج از خاک میهن شدید و اجازه ندادید که با خیالی آسوده و با خدعه و نینرنگ خود را صدای ملت ایران جا بزنند. ممنون که نگذاشتید معصومیت و مظلومیت ندا در حصار فضای مجازی حبس شود و تصویر چهره ی به خون نشسته ی او را به هر رهگذری نشان دادید و فریاد زدید که آگاه باشید که این است پایان تلخ حق خواهی در ایران. ممنون که اندوه تنهایی و غربت باعث نشد که غربت و بی کسی ما را در سرزمین خودمان از یاد ببرید و پا به پای ما آمدید که هیچ حتی گاهی از ما جلوترهم زدید و ترغیب و تشویقمان کردید که بر سرعت گامهایمان بیفزاییم . یعنی به قول عده ای بی خبر از اوج اختناق و توحش حکومت خواستید که لنگش کنیم اما نه به قول من، که من این شتاب و تعجیل را به پای بی تابیتان برای آزادی وطن می گذارم نه بی خبری از درد تاولهای پاهایمان . دوستان خارج از کشورم به خاطرهمه ی لحظات مقدسی که در کنارمان ماندید و با ما اشک ریختید و لبخند زدید ، بغض کردید و امیدوار شدید و امیدوارمان کردید از شما ممنونم اما امروز می خواهم که کمی با شما بیشتراز دردهایمان بگویم . می دانید، این روزها قفسها را تنگتر کرده اند طوری که با اولین قدم سرمان به میله ها کوبیده میشود و زمین می خوریم ،دهانمان را چنان محکم دوخته اند که نفس کشیدن هم برایمان دشوار شده است چه رسد به اینکه فریاد زنیم و داد از این همه بیداد برآریم . می دانید، اینها گستاخ تر شده اند ، چوبه های دار را دوباره بر پا کرده اند ،می خواهند زنی بی دفاع را سنگسار کنند ،می خواهند ما را نا امید و مرعوب کنند و بگذار صاف و صادقانه بگویم که من ( دیگران را نمی دانم ) اما من کمی نا امید شده ام . هنوز نترسیده ام اما نا امید شده ام که مبادا دوباره همانند روزهای بعد از 18 تیر78سرخورده و خانه نشین شویم ، مبادا که دوباره فراموشمان کنند و گمان برند موجی ضعیف بودیم که از پس صخره های تحجر و توحش بر نیامدیم و بی حاصل فرو نشستیم . در این روزهای نا امیدی تنها امید من به شماست ، می خواهم به همه بگویید که جنبش انسانی و آزادی خواه ما هنوز زنده است . به دنیا بگویید که ما صخره ها را سست کرده ایم و مجالی می خواهیم تا یکبار برای همیشه فاشیسم را از سرزمینمان بیرون کنیم . برگذاری همایش های هدفمند ، تجمعات اعتراضی ، راه اندازی کانال ماهواره ای و ... هر کاری که صلاح می دانید بکنید فقط فراموش نکنید که این هموطن کوچک شما تمام آرزویش این است که قبل از مردنش فقط یک گاز ، یک گاز کوچک از آن میوه ی ممنوعه ی آزادی نصیبش شود . فراموش نکنید که یک دست من در بند دیو استبداد است و دست دیگرم در دستان شما ، لطفا نگذارید که طعمه ی استبداد شوم .

 

درباره‌ی من

عکس من
سحر
مي نويسم تا بگويم كه می‌انديشم، می‌انديشم پس هستم، من در یکی از تاريك‌ترين و تنگ ترين دالان‌های تاريخ هستي يافته‌ام، همانجا كه به نيستی‌ها هم رحم نمی‌كنند، اما باز سرخوش از آنم كه هنوز هستم.
مشاهده نمایه کامل من

دنبال کننده ها